خرید بک لینک
بعد از سالها من یه چیزی نوشتم که دوست دارم اینجا بمونه. در دیده پنهان و در دل اشکارقلب من از غم سرشاردرد دوری درد تنهای به دوشدرد روزهای تکراری و خموشدرد تنهایی در این دنیای بی پایانهمچو درد پرندست زیر باران زیر باران مانده تنها در ارزوی خورشید اشناقلبم از درد لبریزاهم در گلو گیرخاطره های شیرین بین افکار سردهرکدام سویی روند در مهستان سرتنهایم. سرگردان در این داستانبی پناه مانده در این گلستان نالم ام نیست. اه ندارمخسته ام. چاره ندارمدرد هر سوی تنمیاداوری از تنهاییم پاها در اغوش سر در گریباناین منم تنها و سرگردان هرکه امدی لگدی قلب مرا زدقلب من اما برای او میزدآه از این مردم. آه از این مردم اگر مردم درد من این است مردمکه هزاران در اطراف منندمن تنهای تنها و دردمند. 1401/3/17

برچسب: نویسنده: مهران مرادیان تاريخ: دوشنبه 14 شهريور 1401 ساعت: 12:26

عصبانی و ناراحتم. به خاطر کاری که بقیه انجام میدن، اصلا به حرف ادم گوش نمیدن، از اول تا اخرش فقط قضاوت های خودشون رو تکرار میکنن. ادم چی میتونه بهشون بگه. چه انتظاری میتونه داشته باشه، وقتی صریحا حرفی رو بهت میزنن. من چی بگم وقتی میگه خفه شو، چی بگم وقتی همش و هر لحظه میگه حوصلتو ندارم. هیچی نمیگم که من ... فک میکنین فقط خودتونید که تو شرایط بدی قرار دارید؟! بقیه ادم ها نمیتونن حال بد داشته باشن؟! فقط خودتون میتونین هر غلطی خواستین بکنین؟! متاسفم که این طوریه ولی ابن کذب محضه.باشه. من میتونم تنها زندگی کنم، ولی نه با ادم های اینچنینی. ساده بودن هم حدی داره، ببخشید اما احمق و ابله نیستم. 

برچسب: نویسنده: مهران مرادیان تاريخ: دوشنبه 14 شهريور 1401 ساعت: 12:26

سلام. بیا یه چیزی درمورد خودمون بنویسیم. میدونی .... اینکه بقیه به بقیه بیشتر اهمیت میدن تا من. ینی من یه مشکلی دارم. میدونی مهم نیست که اونا کین همشون این شکلین. درواق به بقیه بیشتر اهمیت میدن. پس ینی یه اشکالی در من هست که نمیذاره بهم اهمیت بدن. میدونی چی میتونه باشه؟هیچ ایده ای ندارم و هرچی فکر میکنم هم هیچی به ذهنم نمیاد. واقعا .... فقط الان دلم خیلی گرفتست. میدونی به جور بدی حس بدی دارم. میتونم برم پراپرانول بخورم ولی نمیخوام اینکارو انجام بدم. درسته ماان گفت اگه روانی ای بر داروتو بخور .... ولی من نمیخوام اینکارو انجام بدم. الان نه. شاید کمی بعد انجامش دادم. من نمیدونم کجای کارو اشتباه رفتم که همه باهام نامهربون شدن:) دوست دارم برم یه جایی تنهایی زندگی کنم. تهنای تهنا.... وقتی مردم بقیه رو به من ترجیح میدن. من جایی تو زندگیشون ندارم. البته اشکالی نداشت اگر فقط دوست ها وادم های معمولی باشن. مثلا من از مینو که ادم غریبه ای هستش انتظاری ندارم. ولی از اون ادم های نزدیکم چرا! پس من حس میکنم اینجا جایی ندارم.

برچسب: نویسنده: مهران مرادیان تاريخ: دوشنبه 14 شهريور 1401 ساعت: 12:26

صفحه بندی